تبليغاتX
ღ♥ღ دخــتــــرکــه تـــنــهـــا ღ♥ღ


ღ♥ღ دخــتــــرکــه تـــنــهـــا ღ♥ღ

مانند ســـایـه ناپایداریم و مانند خـاک بی قرار , ازکجا میدانیم که تا فردا زنده خواهیم ماند !!



شكايت نمی كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ی بی شكيب،
دمی دلواپس ِ تنهايی ِ دست های من شوی؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايی ِ نفس هامان

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ی شما بود؟


نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!

نگو كه باغچه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصيب نبرد!

نگو كه ناغافل از فضای فكرهايت فرار كردم!

من كه هنوز همين جا ايستاده ام

كنار همين پارك ِ بی پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها!

هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پيشين است!

ديگر نگو كه در گذر گريه ها گُمش كردی

نگو كه نشانی كوچه ی ما را از ياد بردی!

نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!

آيا خلاصه ی تمام اين فراموشی های ناگفته،


حرفي شبيه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلايه و گريه نيست؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:14 توسط ملیکا| |

اشکها را از نگارت پاک کن "برای دیدن دنیا بدون من شبها با تنهایی تمرین کن"به تقدیر تعظیم کن"دوست داشتن را برای همیشه از یادببر"همان تقدیری که ما  را بر سر راه خویش نهاد با تمام بیرحمی  در اوج دوست داشتن جاده ایی بی راهه را در مسیر خوشبختیهای نقرهای رنگمان متولدساخت تا تو را از من و من را از تو برای همیشه جدا سازد"و در خاطر من تنها یک جمله وجود آمد و آن این که تقدیر زیباترینبهانه برای جدایی بود".


 
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:47 توسط ملیکا| |

اکنون که تنها سهم من از تو ، فقط و فقط نوشتن است
پس مي نويسم
مي نويسم از
شهري که تو در آن نبودي
کوچه اي که رنگ قدم هايت را نديد
خانه اي که حتي عطر تن تو را حس نکرد
بستري که در آن جاي تو خالي بود
داغي نفس هايي که به صورتم نخورد
بوسه اي که هيچوقت بر لبم ننشست
تولدي که تو در آن حضور نداشتي

و لبخندي که هيچگاه بر لبم نيامد

با مرور همه اينها دلتنگ مي شوم
 تو در کجاي زندگي ام بودي

در کدامين لحظه جستجويت کنم

نبودي . . . نديدي . . . نگفتي . . . فقط و فقط رفتي

گاهي که دلتنگ مي شوم فراموش ميکنم
 فراموش ميکنم که تو ، فقط و فقط خاطره اي

 خاطره اي که خاطره شد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:2 توسط ملیکا| |

سلام دوستان ببخشید که یه مدت اصلا" نبودم ولی امروز بعد از مدتها اومدم

امیدوارم که منو فراموشم نکرده باشید . اینم آپه امروز

۱-امیدوارم تموم روزای عمرم رو زندگی کنم

۲-با خودم رقابت می کنم نه با دیگران

۳-من میدونم محبت تنها هدییای که نیاز به بسته بندی نداره

۴-تاریخ تولد یه بهانس تا فراموش نکنم آمدنم رو

۵-من می دونم که عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

۶-تحمل می کنم ولی توقف نمی کنم

۷-من میدونم که عشق دیدن نیست بلکه احساس کردنه

۸-عشق بدون صدمه زدن به من ما میسازه

۹-اگه دستام تو جیبم باشه نمی تونم از نردبان موفقیت بالا برم

۱۰-من میدونم فاصله بین داشتن ونداشتن صرف فعل خواستنه

 دوستتون دارم فعلا"

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:15 توسط ملیکا| |

 

ســـــــــــــــلام دوست جوناي من خوبين

وبلاگه من يك ساله شد آخ جوووووووووووووووووون وبلاگم يك سالش شده

خيلی خوشحالم خيلــــــــــــــــی !!!!!!!!!!

 وهم اينطورم كه عيد نزديكه ولی  من اصلا"  دوست ندارم عيد بريم مسافرت اصلا"

 چون اين معلما انقدر به ما تكليف دادن كه عيد واسه ی ما كوفت شده !!!!!!!! انگار نه انگار عيده

 خيلي زور داره برای  آدم معلمه فيزيكمون بهمون هيچي تكليف نداده ولي جغرافي !!!!!!!!!!!

 گفته 15 تا عكس از مناطق طبيعي بندازين و 10 صفحه گزارش !!! فيزيك 2 به اين سختی

اونوقت اين معلمه جغرافی خوبه درسش عموميه !!!

 بگذريم حااااااااااااااااااااالا بيخيال چون وبلاگم يك ساله شده شاديمو خراب نميكنم !! بايد بسوزمو بسازم

 

دلم ميخواد كلي وبلاگمو تغيير بده ميخولم قالبشو تغيير بدم ولي يه  قالبه خوب گير نياوردم  

                فعلا" دوستتون دارم

اينم به افتخاره وبلاگم 

         

                                                              

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:15 توسط ملیکا| |

 سلام بر تو ای کسی که همیشه با منی و هیچگاه نیستی"سلام بر تو ای زیباترین هیچ ها"و سلام بر تو

 ای تنهایی"ای تویی که هیچگاه دل شکستن را نیاموختی"همیشه در کنارم بودی"و با صدای دل نوازت

ترانه ی سکوت را برایم باز می خوانی"دل بستن به تو بسیار دشوار و دل کندن از تو دشوار تر برای من"تو

را دوست میدارم زیرا صادقترین دوست در لحظه های بی ثانیه ام هستی".

                               

                                                       

فعلا" من دیگه برم منتظره نظرای خوشگلتونم

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط ملیکا| |

مي خواستم سطر به سطر خاطره هايم را به ياد آورم تا دانه هاي درشت اشك هايم

از يادم برود ...

مي خواستم به تمام تنهائي هايم ســَرَك بكشم تا هيچ كس در خاطرم نماند ...

مي خواستم آنقدر گريه كنم تا اشكهای عالم تمام شوند و همه مجبور شوند بخندند ...

مي خواستم آنقدر بنويسم تا نانوشته اي باقي نماند ...

مي خواستم .......................................

 

اما بغض عجيب و دانه هاي ناباورانه ي اشك فرصتي براي عمل كردن به خواسته هايم

نداد .

مي خواستم ؛ امـــــــا نخواستم ... !!

پيچ و تاب برگهاي زرد در هوهوي باد ، خش خش خشك برگ ها زير پاهاي غمگين ام

آسماني خاكستري و مه گرفته ... اما حيف كه باراني نيست .

صداي قدم هاي آهسته ام كنار درخت هاي سر به فلك كشيده ي بي برگ ...

چه سمفوني پاييزي زيبايي !

بازي رنگهاي قرمز و زرد در اين فرش پاييزي  دلگيــــــر ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:13 توسط ملیکا| |

زندگی را میتوان ساده دید"تنها کافیست از پشت شیشه ای رنگی دنیا را آبی قرمز و یا حتی سبز تماشا

 کنیم "زندگی را زیبا میتوان شنید "تنها کافیست با تمام وجود صدای قطره های باران را که  در حیات

خا نه ی مادر  بزرگ میریزد گوش دهیم. زندگی را بی نهایت میتوان تصور کرد تنها با دیدن آسمانی پر

ستاره "زندگی را آرام میتوان زندگی کرد "تنها کافیست با مرداب همسفر شویم ".

و زندگی را میتوان عاشقانه دوست داشت و تنها کافیست دل به چشمان تو بست ....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:26 توسط ملیکا| |

پروانه دلش تنگ شده بود واسه اون پیله ی بچه گیهاش"دوست داشت دوباره دنیاش بشه چندتا تار ابریشم.. دوست داشت دوباره  برگرده به همون خونه ی تاریکو پر از تنهاییش "دیگه خسته شده بود از دل بستن به پروانه های دیگه .. آخه هروقت عاشق شد جز دل شکستن چیزی براش به یادگار نموند "پروانه  فقط یه دوست مهربون داشت "اونم یه شمع کوچولو بود که فقط از کار دنیا سوختنو یاد گرفته بود .. پروانه اونقدر دور دوستش پرواز کرد تا قصه ی اونم مثل تموم قصه ها  سوختو آخرش به عشق آسمونیش نرسید.

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:14 توسط ملیکا| |

 پروانه ها میدانند که در این دنیا ظلمت حکم فرماست . پروانه ها میبینند که چگونه گلهای مهربانی زیر پای انسانها لگد میشود . پروانه ها میشنوند ترانه هایی که از چک چک اشکهای معصوم آفریده شده اند .. پروانه ها لمس میکنند "گونه های خیس من و تورا که با باران جدایی نم ناک شده اند. پروانه ها میگریند "برای روزهایی که دیگر هیچگاه باز نخواهند گشت .. بیا تا پروانه وار در آسمانی که عشق را میپرستند پرواز کنیم"بیا تا با بالهای  بی قرارمان پرواز کنیمو بر تمام هستی دنیا پشت کنیم"بیا تا پروانه وار همسفر نسیمی شویم که ما را به سرزمین آرزوها میهمانی کند.. بیا تا پروانه وار پرواز کنیم..

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:30 توسط ملیکا| |

*دوستت دارم نه به خاطر اينکه چه کسی هستی، به اين خاطر که وقتي با توام چه کسی ميشوم.  

 *بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستندبايد آنها را با قلبتان احساس کنيد.              

*اگر معنای عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست.  

*عشق يعنی وقتی دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم  نزديکيد.      

*من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت. – جوليا رابرتز                                                       

       

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:58 توسط ملیکا| |

کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.

کسی هرگز کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.

کسی هرگز کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.

دل از افسانه ها بر کن .

کسی هرگز نمی آید .

مکن دل خوش به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین هر کهنه چرمی را درفش کاوه رنجور

دل از اسطوره ها بر کن .

و بتهای حریم ذهن را با تیشه اندیشه ات بشکن .

تو خود اسطوره خواهی شد .

اگر باور کنی خود را

 

  

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:50 توسط ملیکا| |

يادمان باشد از امروز جفايی نكنيم

گر در خود شكستيم صدايی  نكنيم !!

پر پروانه شكستن هــنر انسان نيست !!

اگر شاخه گلی را چيديم وقت پرپر شدنش سازو نوايی نكنيم .

يادمان باشد اگر خاطرمان تــــنـــهــا شد  ...

* طــــلـــب عـــــشــق زهــــر بــی ســرو پـــايــی نــــكــنـــيــم !!!!! *

                                                     

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:38 توسط ملیکا| |

یادمه وقتی بهم رسیدیم

تو زمینی بودی و هم رنگ خاک

من آسمونی بودم و هم سازه باد

تو به من راه رفتن با کفش های گلی روی اسفالت رو یاد دادی

و پرواز را از من آموختی ..... هرچند نیمه کاره

روزی بالهایم را برای تجربه کردن آغوش آسمان قرض گرفتی و

جاش قول دادی کفشهایت را به من بدهی ! ....

و پریدی ، بال زدی و بال زدی

اوج گرفتی بالاتر و بالاتر ... دورتر ودورتر و دیگر دیده نشدی

تو انقدر ذوق پرواز را داشتی که یادت رفت کفشهایت را درآوری

ومن وقتی به خودم آمدم پا برهنه چشم به راه برگشتنت

ایستاده بودم روی جاده ... روزها گذشت و تو برنگشتی

چون راهه برگشت را در آغوش آسمان گم کرده بودی .....

آخه میدونی !! تو هیچ وقت درس

پرواز را خوب یاد نگرفتی

ومن دلسوزانه از این پایین با حداکثر توانم

آخرین درس پرواز راهم برایت فریاد زدم شاید بشنوی

مواظب باش با کفشهایه گلییت آسمان را

کثیف نکنی

و آن وقت بدون بالهایم و کفشهایت روی آسفالت راه زمینیم را

آغاز کردم ...... 

                           

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:5 توسط ملیکا| |


Design By : Night Skin

Myspace Cursors @ JellyMuffin.comMyspace Layouts & cursors